تبليغاتX
رویای خیس
رویای خیس

پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من ......

  • فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت

    به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست
  • زمانی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش
  • قدرت جاذبه مرد و جاذبه قدرت زن است 
  • هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زیرا وقتی این ها

    می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسیاری دارند
     
  • شكسپیر میگه: خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ

    دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

    خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد

     
  • نگرانی هرگز آینده را بهبود نمیدهد. بلکه توانایی های امروز تو را از بین میبرد
شیشه ای باش اما نه آنقدر شیشه ای كه با هر نفسی بشكنی .. همیشه به فكر پایان باش اما نه

آنقدر كه آغاز را فراموش كنی .. با خودت و تمام دنیا صادق باش حتی اگر دنیا با تو صادق نباشد


نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 18:9 توسط مریم|

نخستين يلداي با هم بودن ماست


براي همين يلداي امسال سرد و طولاني نبود

 

حتي طولاني ترين شب نيز به خورشيد مي رسد ....

 

توي سرماي اين شب طولاني به فکر بي خانه مان هايي که چشم ميزنند

زودتر صبح بشه هم هستي ؟

 

يلدا يعني يادمان باشد که زندگي آنقدر کوتاه است که يک دقيقه بيشتر با هم بودن را

بايد جشن گرفت يلدايتان مبارک.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 9:10 توسط مریم|

کارت پستال جدید و عاشقانه


سلام عزیزم دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر

خط زندگیمه.
کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!

مهدي جان دارم  میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی مهدي

بازم تونستم باهات حرف
بزنم.
 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ،

یادته؟! مهدي تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی،
چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون

رگش رنگ می کنه.

کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. مهدي مریمت داره میره که بهت

ثابت کنه
دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره

می لرزه ، همه
زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو

نگاهت گره خورد، یادته؟!

روزی که دلامون لرزید، روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟!
مهدي من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی

قلب
هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش

داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری

اسمشو بیاری. یادته
اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه

می کنی چشمات قشنگتر می شه!
می گفتی که من بخندم. مهدي حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه

کنم.
هنوزیادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی

نمی دونست
عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار

آواره
کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت

ولی
نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم.

هنوزم
رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه

تو را
ندارم. نمی تونم ببینم .

بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم.

واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای مهدي کاش بودی می دیدی رنگ قرمز
خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات

خیلی تنگ 
شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر.

منم باهات میام
….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و

گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه

خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر مهدي بود،

اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر

تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند

سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر مهدي هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست

مریم اومده بود که گه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز

تمام شده بود و کتاب عشق مهدي و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون

دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر

چی مونده گذرزمانه و آینده و باز هم

اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 12:31 توسط مریم|

 

خسته و در به در شهر غمم ، شبم از هر چی شبه سیاهتره ، زندگیم زندونه سرده

کینه هاست بر دلم زخم هزار تا خنجره ، چی می شد اون دستای کوچیک و

گرم بر سرم دسته نوازش  می کشید ، چی می شد هیچ کسی تنهام نمی ذاشت .

چی می شد هیچ کسی تنها نمی موند ،

جز خدا هیچ کسی تنها نمی موند

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو 

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوبه زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن 

وسط قصه که میشه سربه سرم میزارن

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن 

می تونم مثله همه دورنگ باشم دل نبازم

مثله همه یه عشق بادی بسازم 

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم 

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم 

من باید از چی بفهمم  چه کسی دوسم داره 

تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:51 توسط مریم|


Ghalbam kolbei ghadimist . garmo denj! Harbar mosaferi miayad

 Kolbe ra cheraghani mikonam o del mibandam va az yad mibaram k

mosafer baraye raftan amade

 

   درد و دل با خدا

  
گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم می‌خواد بهم وقت

قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش

به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمی‌کنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با

اون وارد یه لیست انتظار طویل نمی‌شه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه .

محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمی‌پذیرمت
.
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت

منتظرم نمی‌ذاره .

گاهی اوقات واسش نامه می‌نویسم و می‌دونم که نامه‌هامو بی‌جواب نمی‌ذاره ، وقتی توی

دفتر خاطراتم نامه‌هام رو مرور می‌کنم ، می‌بینم حتی یه دونش هم بی‌جواب نمونده
.

 من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد  همیشه مراقبم باشه و

کمتر و کمتر از عالی‌ترین ، بهم نده و من بهش قول دادم  حتی اگر دل بی‌قرارم

در حسرت آرزویی بال بال می‌زد و شوق استجابت دعایی آتیشم می‌زد با تموم وجودم

بدون ذره‌ای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح می‌دونی ؟

اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمی‌شه ؛ می‌دونم آخه تو دوستم داری و

همیشه برام بهترین‌ها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بی‌انتهای تو ، بد خواستن محاله
.
اعتراف می‌کنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار ساده‌ای نیست ،

واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده‌ام ، چیزهایی هست که تو

می‌دونی و من هیچ وقت نمی‌دونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .

اتفاقاتی می‌افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشم‌های قاصر من قادر

به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت

و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف

ادراک من نگنجد اینو تو می دونی
.

 پس واسه لحظه‌های دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که

همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز

عذاب‌آور و دشوار باشه .


 گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمی‌شود . راستش

اولش حس خوبی نداشتم ، دلم می‌گرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود
 .
 منو ببخش که یه وقتایی از سر بی‌صبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت می‌پرسم :

آخه چرا ؟ ؟ ؟
 وقتایی که هر چی فکر می کردم  فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمی‌رسید . دنبال دلیل

می‌گشتم و دلیلی پیدا نمی‌کردم ، پیش می‌اومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم :
آخه

واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟

 یه وقتایی از سر بی‌حوصلگی و فراموشکاری بهت گله می‌کردم ، چقدر از بزرگواریت

شرمنده‌ام که منو در تموم لحظه‌های ناشکریم ، توی تموم لحظه‌های بی‌صبریم با

محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذره‌ای محبتت رو ازم دریغ کردی .

توی تنهاترین لحظات تنهاییم درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیچ کس نیست ،

اون موقع که به این حس می‌رسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که :

من خودم تا آخرین لحظه باهاتم  واسه تموم لحظات

همراهتم
. من تنها بنده تو نبودم  اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .

 تو تنهاترین و محکم‌ترین قوت قلب  دل تنهامی . تو طوفان‌های زندگیم تو ابتدا و اصل

آرامشمی . تو از من به من نزدیک‌تر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشم‌های

غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظه‌ای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که

فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظه‌ها با همون فکر اشتباه که حتی از

به خاطر آوردنش شرمنده می‌شم از

من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .

 من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بی‌حد تو

خوشه و پشتم به کمک‌های تو گرم

 از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .

 تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که

منو زیرو رو می‌کنه . غصه‌هامو می‌شوره و دلشکستگی‌ها‌مو ترمیم می‌کنه ؛ چیزی که

در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .

 هر وقت خواستم ببینمت بی‌درنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی

گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر

روانه‌ام کردی .

 هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدت‌هاست منتظرم بودی ؛

هر وقت ندونسته از بی‌راه سر‌در‌آوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات

ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر

بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی .  تو همیشه خدا بودی و من همیشه حتی

کمتر از یه بنده
،
به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به

روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیک‌تر بشه
.

 به حافظه‌ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به اراده‌ام

همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه

.
  ازت متشكرم خدای خوب من
.

 

خداوندا ! تقديرم را زیبا بنویس ، کمکم کن آنچه را تو زود خواهی ، من دیر نخواهم ،

و آنچه را تو تو دیر خواهی من زود نخواهم


 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:57 توسط مریم|

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی . به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی .داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی . به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه //خداحافظ

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:39 توسط مریم|

حسنی نگو جوون بگو

علاف و چش چرون بگو

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه

نه  سیما جون ،نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون

هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی  شاپ

نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟-نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟! – نه نمی دم نه نمی دم

 

گل پری جون با زانتیا

ویبره می رفت تو کوچه ها

-گلیه چرا ویبره میری ؟

-دارم میرم به سلمونی

که شب برم به مهمونی

-گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین

یه کمی به من سواری می دی ؟!

-نه که نمی دم

-چرا نمی دی ؟

-واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم

اما تو چی ؟

نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه

با ناز اومد توو کوچه

-پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟

مامان پری ،از اون بالا

نگاه می کرد توو کوچه را

داد زد وگفت : اوی ! بی حیا

برو خونه تون تورا بخدا

دختر ریزه میزه

حسابی فرز وتیزه

اما تو چی ؟

نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر

-تو پوپکی یا نازی ؟

-من نازی جوانم

-میای بریم کافی شاپ؟

-نه جانم

-چرا نمی ای ؟

-واسه اینکه من صب تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب

اما تو چی ؟

نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

حسنی یهو مثه جت

رسید به یک کافی نت

ان شد ورفت تو چت رووم

گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟

چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی

علافی کرد وبازی

خوشحال وشادمونه

رفت ورسید به خونه

باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟ - اره می خوام اره میخوام

- چاهارتا شرعن بگیرم ؟  - اره می خوام اره میخوام

  حسنی اومد موهاشو

یه خورده ابروهاشو

درست وراست وریس کرد

رفت و توو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت وشاد شد

زی ذی شد ودوماد شد .

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:30 توسط مریم|

چشم،چشم دو ابرو

نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم؟

نگاه خیسِ تو کو؟

گوش،گوش دو تا گوش

دو دستِ باز یه آغوش

بیا بگیر قلبمو

یادم تو رو فراموش

چوب،چوب یه گردن

جائی نری تو بی من

دق می کنم،می میرم

اگه تو دور شی از من

دست،دست دو تا پا

یادِ تو مونده اینجا

یادت می یاد می گفتی

بی تو نمیرم هیچ جا...؟

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:45 توسط مریم|

 

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود

تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود

تنگ بلوری دلت ، درست مثل دل من

کلی لبش پریده بود، همش پره ترک بود

وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی

توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود

چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم

که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟

تقویم که از روزا گذشت، دلم یه جوری لرزید

راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود

دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات

قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود

یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و

اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود

تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی

عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود

نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی

کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود

قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت

کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود....!

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:51 توسط مریم|

حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:32 توسط مریم|

ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنوند

و چه تلخ است غصه ی عادت ...!

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:25 توسط مریم|

يادته اون روز برفي

وسط فصل زمستون

تو پريدي پشت شيشيه

من زدم از خونه بيرون

يادته اشاره كردي

آدمك برفي بسازم

واسه ساختنش رو برفا

هرچي كه دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و

روي همديگه مي چيدم

شاد و خندان بودم انگار

كه به آرزوم رسيدم

رو پيشونيش با يه پولك

يه خال هندو گذاشتم

واسه چشماش دو تا الماس

جاي پوس گردو گذاشتم

رو سينش با شاخه ياس

يه گلوبندو كشيدم

روي لبهاش با اجازت

طرح لبخند رو كشيدم

يادمه با نگروني

تو يه ها كردي رو شيشه

دزدكي برام نوشتي

تكليف قلبش چي ميشه

شرم گرم لحظه ها رو

توي اون سرما چشيدم

سرخيشو رو پوست سرد

آدمك برفي كشيدم

قلبمو دادم نگفتم

تن اون از جنس برفه

عاشقونه فكر ميكردم

نميگفتم نمي صرفه

ولي فصل آشنايي

زود گذر بود و گريزون

شما از اون خونه رفتين

آخر همون زمستون

رفتي و قصه اون روز

واسه من مثل يه خواب شد

از تب گرم جدايي

آدمك برفي هم آب شد

كاشكي ميشد كه دوباره

روبروت يه جا بشينم

يا كه رد پاتو رو برف

توي كوچمون ببينم

كاشكي ميشد توي دنيا

هيچ كسي تنها نباشه

عمر آدم برفي هامون

امروز و فردا نباشه

قول ميدم تا آخر عمر

ديگه قلبمو نبازم

بعد تو تا آخر عمر

آدمك برفي نسازم

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:34 توسط مریم|

باز باران

نه نگویید با ترانه....!

                  می سرایم این ترانه جور دیگر ..                 

باز باران بی ترانه، دانه دانه

  می خورد بر بام خانه

 یادم آید روز باران

 پا به پای بغض سنگین

تلخ و غمگین، دل شکسته

اشک ریزان ، عاشقی سر خورده بودم

می دریدم قلب خود را

دور می گشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان ....

باز باران بی ترانه                         گریه های بی بهانه

می خورد بر سقف قلبم                     باورت شاید نباشد

خسته است این قلب تنگم

من اگر اشک به دادم نرسد میمیرم ، زیر این سقف کبود ، زیر این سلطه ی سنگین سکوت ،

اگر از یاد تو یادی نکنم ، تک و تنها به خدا میمیرم .

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:8 توسط مریم|

یواش یواش پاورچین

میرم کنار پرچین

داد میزنم من همچین

اتل متل ستاره

           دلم یه غصه داره

                         عشقم یه روز بهم گفت

                                          دیگه دوستم نداره

اتل متل جدایی

        یه دنیا بی وفایی

                   گلم منو رهاکرد

                            من موندمو اشک ودرد

اتل متل ستاره

        عشقم رنگی نداره

                    دلم شده واسش تنگ

                                         دلش خبر نداره

اتل متل یه قصه س

       قصه ی من یه غصه س

                         دلم شده پراز درد

                                     گلم منو پرپر کرد

اتل متل یه درد

       یه روز بایه لحن سرد

                    گفت که منو نمیخواد

                                 به عشق دیگه دل داد

اتل متل فرشته

        دل شکستن چه زشته

                         اگه باشیم ما باهم

                                     جامون توی بهشته

اتل متل جدایی

             یه عالمه تنهایی

                       واسه جوجه قناری

                                  مرگ خوبه یا رهایی؟

اتل متل بهانه

             شعرای کودکانه

                           برای عاشق شدن

                                          یه دل پر از ترانه

اتل متل قاصدک

               یه دشت پر از شاپرک

                            بازم داره توی دشت

                                         بارون می یاد نم نمک

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط مریم|

عروسکه قشنگه من مشکی پوشیده


رو زمینه سرده اتاق تنها خوابیده


عروسکه من اشکاتو پاک کن


وقتی که مردم اون وقت عزا کن


عروسکه قشنگه من رنگش پریده


از اوله عمرش با من خوشی ندیده


بیا بشین بغله من با من زاری کن


ای خدا جون واسم کاری کن


عروسکه من پرهاتو باز کن


برو از اینجا یه دوست پیدا کن


به دوسته خوب و خوشحالت حالا نگاه کن
.
.
.
عروسکه قشنگه اون قرمز پوشیده


رو رختخوابه مخمله ابی خوابیده 
 




 

کاش هنوز بچه بودم تا تنها دغدغه ی زندگی ام


انجام ندادن مشق های شبم بود!تا تنها غصه ام


نداشتن تغذیه برای زنگ تفریح و قهر و اشتی های


بچه گانه با هم کلاسی ها و نگرفتن نمره ی



بیست از معلم!چقدر زود گذشت!2٠سال؟خیلی


وقته که از ته دل نخندیدم.دلم برای دزدکی حرف


زدن های سر کلاس هنگام درس دادن معلم و توی


دل خندیدن تنگ شده.به ایینه نگاه


می
کنم.چقدر نگاه من خسته است!دلم مرده.تنهایی


من را هیچ چیز پر نمی کند.حتی خدا هم با من


قهر کرده

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:35 توسط مریم|

 

غربت را نباید در الفبای شهر

غریب جستجو کرد همین که

عزیزت یارت، عشقت،

نگاهش را به  دیگری فروخت

تو غریبي ....!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:1 توسط مریم|

رویای دریا

كوچكتر كه بودیم دل بزرگتری داشتیم

امروز كه بزرگیم... چقدر دلتنگیم...

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتی خود را بدانید زیرا

جمعیتی مطابق با یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهد بود

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:55 توسط مریم|

ديدي اي دل که غم يار دگر بار چه کرد

چو بشد دلبر و با يار وفا دار چه کرد

اه ار ان نرگس جادو که چه بازي انگيخت
 
واي از ان مست که با مردم هوشيار چه کرد

 اشک من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار

 طالع بي شفقت بين که در اين کار چه کرد

 ساقيا جام ميم ده که نگارنده غيب
 
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

 برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

 وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد 
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:7 توسط مریم|

با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو

دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من... من بچه

بودم اونم بچه بود ... سرمو بالا کردم سرش رو

بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم و

ـ گفت: دوستیم؟

ـ گفتم : دوست دوست...

ـ گفت: تا کجا؟

ـ گفتم: دوستی که تا نداره...

ـ گفت: تا مرگ...

خندیدم و

ـ گفتم: من که گفتم تا نداره!!...

ـ گفت: باشه تا پس از مرگ ...

ـ گفتم :نه نه نه نه تا نداره .....

ـ گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن

یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟تا

بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم

دوستیم؟

خندیدم و

ـ گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت میخواد

یه تا بزار ... اصلا یه تا بکش از این سر

دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا

نمی زارم...

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون

می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی

بدون تا رونمی فهمید...

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم ...

ـ گفتم: باشه تو بزار...

ـ گفت: شکلات هر بار که همدیگر رو میبینیم یه

شکلات مال تو یکی مال من ... باشه؟

ـ گفتم :باشه...

هر بار یه شکلات میزاشتم تودستش اونم یه شکلات

تو دست من .. باز همدیگر رو نگاه میکردیم

یعنی که دوستیم... دوست دوست ... من تندی

شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم تو دهنم و

تندوتند میمکیدم...

ـ میگفت :شکمو... تو دوست شکموی منی ..

و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی

قشنگ...

ـ میگفتم :بخورش !!..

ـ میگفت: تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه

بمونه ...

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش رو

نمی خورد من همش رو خورده بودم ..

ـ گفتم: اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن

یا کرما چی کار می کنی؟

ـ گفت: مواظبشون هستم گفت میخوام شکلات هامو

نگه دارم تا وقتی که دوستیم

و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنم و

ـ میگفتم : نه نه نه ... تا نه... دوستی که

تا نداره ....


۱ سال... ۲سال... ۴ سال... ۷ سال ...۱۰

سال... ۲۰سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ

شدم من همه ی شکلاتامو خورده بودم و اون همه ی

شکلاتاش رو نگه داشته اون اومده امشب تا

خدا خافظی کنه میخواد بره بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود بر میگردم من که میدونم

میره و بر نمیگرده یادش رفت شکلات به من بده

من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش

گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم کف اون دستش

اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش

رفته بود دیگه صندوقی داره برای شکلاتاش هر

دوتارو خورد ... خندیدم میدونستم دوستی من

تا نداره میدونستم دوستیه اون تا داره مثل

همیشه خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ

کدومش رو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلات

چی کار میکنه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:41 توسط مریم|

وقتی دنيا 100 دليل برای گريه کردن نشانت می دهد ....

1000 دليل برای خنديدن نشانش بده تا دلش بسوزد  

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:32 توسط مریم|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت