رویای خیس

پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من ......

خدانگهــدار

 

 خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه ،  برو که دیدن اشکات منو به گریه

 

 میندازه ، نگاه کن آخر راهم ، نگاه کن آخر جاده ست ، نمیشه بعد تو بوسید،

 

نمیشه بعد تو دل بست، منو تنها بذار اینجا، تو این روزای بی لبخند

 

که باید بی تو پرپرشه که باید از نگات دل کند،

 

 حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دورم، اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم

 

نگو عادت کنم بی تو، که میدونی نمیتونم ، که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم ،

 

فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه ، برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه

 

برو عشقم خداحافظ برو تو گریه حلالم کن خداحافظ برو اما حلالم کن

 

 

 

سرنوشت بدیه اول جاتو ازم گرفت صبح فردا شد دیدم رد پاتو ازم گرفت ،

 

تا می خواستم به چشمای روشنت نگا کنم مال دیگری شدی و چشاتو ازم گرفت ،

 

 تو رو جادو کرد یکی با یه چیزی مثل طلسم اثرش زیاد بود و خنده هاتو ازم گرفت، 

 

تو با من حرف می زدی نگات یه جای دیگه بود خدا لعنتش نه نفرين نميكنم اما اون ،

 

 نگاتو ازم گرفت لحظه هات یه وقتایی مال دوتامون می شدن اون حسود ،

 

اون دو سه تا لحظه ها تو ازم گرفت

 

 خیلی وقته سختمه دیگه تنفس بکنم یه جور عجیبی انگار هواتو ازم گرفت  ،

 

خدا دوس نداشت بیام پیشت کنار تو باشم باورت نمی شه حس دعاتو ازم گرفت ، 

 

 دست روزگار چه قدر با من و آرزوم بده لحن فیروزه ای مريم هاتو ازم گرفت

 

سلامت ، خداحافظیت،عزیزم هاای نقره ایت حرف آخر ، به امون خداتو ازم گرفت ،

 

تو حواس واسم نذاشتی چه کنم از دست تو اشتباهم بهترین جمله هاتو ازم گرفت، 

 

 نمی خواد بپرسی چی ،  خودم دارم بهت می گم تو یه خط خوردگی دنیا ،‌

 

صداتو ازم گرفت ، یه کم از برگشتن قشنگتو وقتی گذشت

 

یکی اومد و یه ذره وفاتو ازم گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 9:9  توسط مریم  | 

خبــر به دورترین


 

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

 

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

 

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

 

 

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

 

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

 

 

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

 

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

 

 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

 

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

 

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

 

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مبادا

 

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

 

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 9:1  توسط مریم  | 

در دلــم جای هیچکــس...

 

 

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

 

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

 

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

 

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

 

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

 

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

 

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

 

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

 

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 8:42  توسط مریم  | 

بلاتکلیفم

 

 

بلاتکلیفم و دلسرد فقط فکری به حالم کن
اگر یک لحظه بد بودم ازم بگذر حلالم کن

تو هر اوضاع و احوالی فقط خوبی بهت کردم
توی سختی و دلتنگی کجا دیدی ولت کردم؟

دلت خواسته ازم رد شی، نمیخوام حبس من باشی
واسه دونستن قدرم باید یه قدری تنها شی

تو این تنهاییا فعلا بهونت رو میگیرم
تا تکلیفم بشه روشن دیگه واست نمیمیرم

دیگه بعد تو میدونم که قلبم سرد و متروکه
حالا حتی دل سادم به رفتار تو مشکوکه

به چشمای خودم شاید، به تو که شک نمیکردم
سر لجبازیم باشه دیگه دورت نمیگردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 10:14  توسط مریم  | 

حرف دل


بفهــــم !!!


اگر تلافی نمیکنم ، نه اینکه بلد نیستم ...


اگر تلافی کنم به دوست دارم هایی که به تو گفتم : توهین میشه 


و این توهین به خودمه 


                                                          *********


بودم دیدم با دیگری شادتری رفتم 


***********


خدایا یادت باشد یک روز خوب به من بدهکاری 



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 8:13  توسط مریم  | 

گاهی ....




✍ گـاهی باید نبخشید... کسی را که بـارها او را بخشیدی و نفهمید...


گاهی نباید صـبر کرد... باید رها کرد و رفت, تـا بداننـــد اگر ماندی رفتن را بلــد بوده ای...


گـاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی, بـاید منت گــذاشت تـا آنرا کم اهمیت ندانـــند...


گــاهی باید به آدمهــا از دست دادن را متــذکـّر شد...

 
آدمــها همیشه صبـــور نمی ماننــــــد...


یکجــا در را بـــاز می کننــد و بـــرای همیشــه می روند
...


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 12:12  توسط مریم  | 

بغض


گاهی باید بغضت را بخوری واشکت را نگهداری..که مبادا دل کسی بلرزد..


حتی در تنهایی خودت هم حق اشک ریختن نداری..


چرا که قرمزی چشمهایت..دل میشکند..


آری کوه بودن به سنگ بودن نیست..


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 10:22  توسط مریم  | 

هی غریبه


هــے غـَریبــﮧ


شـَب عـَروسے کــُت و شـلوار سیــاهش را بـﮧ او بپـُوشــاטּ


رنـگ ِ سیــآه بـﮧ مـَـرد ِ مـَـטּ خـیلے می آیـَد


بـند کـرواتـش رآ خـُـودت سـفت کـُن


ایــטּ کــار را دوسـت دآرد...


وقـتے دستــانت را مے گیــرد


خـُـودت را در آغـُـوش ِ او بینـداز...


بــا ایــטּ کــار احســآس ِ آرامـِش مے کــُند


زَحمـَت ِ تــاج عـَروس رآ نــَکش


سـَلیقـﮧ اش رآ خـُـوب مے دانـَم ، بـَرایت گـِرفتـﮧ اسـت


خـُلاصـﮧ کـُنم غـَریبـﮧ


جــان ِ تـُـو و جــاטּ ِ مـَـرد ِ مـَـטּ.


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1392ساعت 9:18  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر